تبليغاتX
حرفهای نه چندان دلچسب من !!
 


بوي دريا
بوي ماسه
بوي نمناك نمك ...
و تار تنكِ شب كه تيرگي مي تراود زير تاركِ ماه ...
جيرجيركي پير ، ديرگاهي است در كوچه ، سكوت شب را به تاراج برده است ...

***
و زندگي ، تنها قصه ي بي سر و تهي خواهد بود كه پسركِ ابلهِ پرچانه ايي ، بازش مي گويد ، ميان پچ و پوچِ عابران شايد ... گس و پوك و پلاسيده ...

***
و آدمي رويداد غريبي است در اين واديِ متروك ...
در اين غوغاي قوّادان و سودايِ ستيزه ي سمسارهايِ مفلوك ...
آدمي ... آدمي ...
آدمي .....



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت





در برهوتِ بويناكِ توحّش ، تنها ايستاده ام


و تا دور دستِ تماشا ، چراغِ انديشه ايي روشن نيست ...

***
انديشيدم : آنان در اعماقِ بلاهتِ خويش پناه جسته اند ...

انديشيدم : چنان مي تازند و مي توفند و مي چاپند
كه انگار مردمان ، هيچ كسانِ روزگارند ...

انديشيدم : چشمانش خون آلود و اشكبار ، پندارِ غروبي بود باراني ...

انديشيدم : انگار نجوايِ غمناكِ ستارگان را مي شنيديم ...
يادت هست ؟

انديشيدم : آمد
بساط گسترد
حقّه بازيدن گرفت
اين غيب كرد و آن از غيب به ظاهر آورد
دو گذارْد و سه برچيد
و سياه نهاد و سپيد نمود
و رفت
و سرانجام رفت ...
عجبا ! عجب !

انديشيدم : پرِ كلاغ را به گلاب هم بشويي ، سپيد نخواهد شد ...



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


خوشوار ...


" به شب
به پاسِ نخستِ شب
به شبِ نخستِ ماه
به پاسِ نخستِ شبِ نخستِ ماه
به ماه
به ماه سوگند ،
به زودي شادماني اي شگرف شما را در خواهد نَوَرديد ... "
.
.
.

پاي دروازه ي باب الحوادث ، پيرزني نشسته است كه به پولي سياه ، رهگذرانِ خسته ي دل مُرد را با خبرهاي دروغين ، خوشوار مي كند ...
خوشوار ...



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


دست نوشته


انگار منقاشي جگرم را مي خراشد
.
.
.

انگار من پير مي شوم و درد هايم جوان
.
.
.

انگار هرچه مي كارم ، علف هرز مي دِرَوم
.
.
.

انگار
.
.
.

انگار ...
.
.
.

انگار نه انگار ...


از اين به بعد ، ادبيات معاصر ، با مطالب دست نوشته خودم


 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


روحش شاد ....


در گذشت استاد اعظم موسيقي، آهنگساز نامي و عارف برجسته ،

استاد پرويز مشكاتيان

به عالم هنر و تمامي هنر دوستان

تسليت باد

روحش شاد ، يادش گرامي

 



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


شعر (( آفتاب )) از بانو فرخزاد


نگاه کن
که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره  مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان به بيکران به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
 به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


فال قهوه ....


رنگ سال گذشته را دارد ، همه لحظه هاي امسالم
سيصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان مي کشم به دنبالم

* * * *
قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمي گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي ، که به تکرار مي کشد فالم

* * * *
((يک نفر از غبار مي آيد)) ، مژده تازه تو تکراريست
يک نفر از غبار آمد و زد ، زخمهاي هميشه بر بالم

* * * *
باز در جمع تازه اضداد ، حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم از چه مي خندم ، هم نمي دانم از چه مي نالم

* * * *
راستي در هواي شرجي هم ، ديدن دوستان تماشاييست !!
به غريبي قسم نميدانم ، چه بگويم جز اينکه خوشحالم

* * * *
دوستاني عميق آمده اند ، چهره هايي که غرقشان شده ام
ميوه هاي رسيده اي که هنوز ، من به باغ کمالشان کالم

* * * *
چند وقتيست شعرهايم را ، جز براي خودم نمي خوانم
شايد از بس صدايشان زده ام ، دوست دارند  دوستان... لالم ....



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


شعر (( نیستی شاعر )) از محمد علی بهمنی



تا گل غربت نروياند بهار از خاک جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت خاک بي خزانم

***
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم

***
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري

دوست دارم در قفس باشم که زيباتر بخوانم

***

در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش

شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم

***

گر تو مجذوب کجا آباد دنيايي من اما

جذبه اي دارم که دنيا را بدينجا مي کشانم

***

نيستي شاعر که تا معناي حافظ رابداني

ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

***
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب

کاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم




 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


. . . . ! ! !


 با عرض سلام خدمت بازديد کنندگان عزيز

اومدم عذر خواهي کنم بابت اين که :

۱ . يه چند وقتي آپ مي کردم ولي نميرسيدم جواب کامنت هاتونو بدم !

۲ . دير به دير آپ مي کردم

آخه ميدونين

وبلاگم رو سپرده بودم دست کسي

يعني خودم نبودم که آپ مي کردم ، اون بنده خدا بود

بگذریم ....

* ولي با يه آپ قوي منتظرم باشين !!!!!

به اميد ديدار در ادبيات معاصر

يا حق




 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت


شعر (( واحه ای در لحظه )) از سهراب سپهری


به سراغ من اگر مي اييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 که خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خک
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
 پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي ايد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي اييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من



 

نوشته شده توسط ایمان | لینک ثابت