عجوبه ای در قرن بیستم که ادبیات کشورمان را بابی دیگر گشود نیمایی که تازه دیدن تازه جستن و تازه خواستن  را فریاد کرد  آن هم در شعرهایش و دری باز به سوی  دنیای جدید گشود نیمایی که  در صفای درونش همچون لطافت گتهای  بهاری  است و ترنم  سخنانش به زیبایی و دل انگیزی صدای چکاوک و بلبلان در گلستان است شعر نیما علاوه بر زیبایی دلفریبش از عمق و فکری توام با درد بشری سرشار است.
نیما از زبان خودش :
در سال 1315 هجری ابراهیم نوری مرد شجاع و عصبانی از افراد یکی از دودمان قدیمی شمال  ایران محسوب  می شد. من پسر بزرگ او هستم . پدرم  به زندگانی کشاورزی و گله داری  خود مشغول بود در پاییز همین سال زمانی که او در مسغط الراس ییلاقی خود یوش منزل داشت من بدنیا آمدم . پیوستگی من از طرف جده گرجی های متواری از دیر زمانی به این سرزمین می رسد . زندگی بدون  من در بین  شبانان و ایلخی بانان گذشت و به هوای چراگاه   به نقاط دور  ییلاق قشلاق می کنند و شب بالای  کوهها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می شوند . از تمام دوره بچگی  خود  من به جز  زد و خورد های  وحشیانه  و چیزهای  مربوط به زندگی  کوچ نشینی و تفریحات  ساده  آنها در آرامش یکنواخت و کور  و بی خبر   از همه جا  چیزی به خاطر ندارم.
علی اسفندیاری یا نیما یوشیج در سال 1316 موفق  کشف شکل تازهای در شعر فارسی  میشود  که این شیوه  بکلی  با شعر قدیم فرق دارد و با نگرشی که در شیوه و شکل  آن پدید آورد  به پدر شعر  نو  ملقب گردید  نیما در روز پنج شنبه 16 دی ماه 1338 هجری شمسی به علت ابتلا به بیماری ذات الریه در گذشت و در قبرستان امامزاده عبدالله بخاک سپرده شد و جامعه ادبی ایران را غرق در ماتم خود کرد نیما  وصی خود را دکتر محمد  معین قرار داد.